تبليغاتX
کاش عشق بازيچه دست فريبکاران نميشد
آنان که زبان عشق می دانند لب بسته سرود عشق می خوانند
امشب همه چیز رو به راه است

همه چیز ارام ... ارام ...باورت می شود؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم "با یاد تو"  تو نگرانم نشو!

همه چیز را یاد گرفته ام!

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام!

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم!

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ... بی صدا کنم!

تو نگرانم نشو!!

همه چیز را یاد گرفته ام!

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی!~

یاد گرفته ام ... نفس بکشم بدون تو ... و به یاد تو!

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن ....

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم!

تو نگرانم نشو!

همه چیز را یاد گرفته ام!

یاد گرفته ام که بی تو بخندم....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم ... و بدون شانه هایت ...!

یاد گرفته ام ... که دیگر عاشق نشوم به غیر تو!

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم....

و مهمتر از همه یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم!

اما هنوز یک چیز هست ... که یاد نگرفته ام.....

که چگونه....!برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم...

و نمی خاهم که هیچ وقت یاد بگیرم....

تو نگرانم نشو

"فراموش کردنت " را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت.....

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 1:9  توسط ئاگرین | 
رای سبز من نام سیاه تو نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 0:41  توسط ئاگرین | 

پسری که نمی دانست پژواک چیست٬ در دره ای فریاد کشید: "چه کسی آنجاست؟" و انعکاس صدا به سوی او بازگشت: "چه کسی آنجاست؟" کودک نمی توانست صاحب صدا را ببیند، از او پرسید: "شما که هستید؟" و صدا بار دیگر به سویش برگشت: "شما که هستید؟"

پسرک گمان کرد کسی سر به سرش می گذارد، پس فریاد زد: "نمی خواهی بس کنی؟" و بازتاب صدا تکرار کرد: "نمی خواهی بس کنی؟"

پسرک که خشمگین شده بود، در حالی که هوار میکشید، ناسزایی نثار آن ناشناس کرد که باز هم به خودش بازگشت.

در اینجا مادرش به او توضیح داد که هیچ کس قصد آزار او را ندارد، بلکه این بازتاب صدای خودش است که به سویش باز میگردد.

پسر بچه اینبار فریاد زد: "دوستت دارم!"

انعکاس صدایش برگشت: "دوستت دارم!"

پسرک فریاد کشید: "تو خیلی خوبی!"

این بار عبارت تحسین آمیز پسرک نیز به سوی خودش بازگشت و او بسیار خوشحال شد.

 

 

در حقیقت هر چه به دنیا بدهیم، به سوی خودمان باز میگردد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 18:41  توسط ئاگرین | 

 ادیسون در سنین پیری پس از کشف چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود
هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود
در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط جلو گیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است
آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود
پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیر مرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند.
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر میبرد
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی می بینی چقدر زیباست!
رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟
حیرت آور است!
من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به‌علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است!
وای ! خدای من، خیلی زیباست!
کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید.
کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت.
نظر تو چیه پسرم؟
پسر حیران و گیج جواب داد:
پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟
چطـور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید.
مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد.
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکــر می کنیم. الان موقع این کار نیست.
به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ظبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع نمود
.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 18:39  توسط ئاگرین | 
 
چارلی و آنتیمو با آنکه ملیتشان با هم فرق داشت اما
رفاقتشان آنقدر قوی بود که زبانزد بچه های دانشگاه
بودند.به شکلی که در سال آخر وقتی آنتیمو نتوانست 6 واحد را بگذراند چارلی هم در جلسه
امتحان برگه هایش را سفید داد تا رفیقشسال آخر را تنها نباشد!
اما پس از فارغ التحصیلی و از وقتی آنتیمو ازدواج کرد میانشان فاصله افتاد
و همین باعث شد چارلی معتاد شود.البته آنتیمو باز هم او را تنها نگذاشت و چند مرتبه او را ترک داد اما پس از چند  وقت
چارلی دوباره اعتیادش را شروع میکردو ... تا بالاخره آنتیمو یک روز آنقدر عصبانی شد
 که وقتی چارلی برای صدمین بار از او پول خواست تا مواد بخرد آنتیمو رفیق قدیمی اش را از خونه بیرون کرد!
چارلی مدتی آواره بودو... تا ناگهان فرشته نجاتش در هیبت دختری زیبا و ثروتمند به سراغش آمد!
چارلی طوری عاشق لیندا شد که توانست اعتیادش را ترک کند.
تا اینکه یک روز چارلی همراه زنش به خانه آنتیمو رفتند و موقع شام چارلی حرف دلش را زد.
من احمق ترین رفیق عالم هستم که یک سال عمرم را در دانشگاه هدر دادم به خاطر تو!اما تو پول یک وعده مواد را به من ندادی!
آنتیمو اما لبخند تلخی زد و گفت:نه!احمق ترین من هستم که پول مواد را به تو ندادم اما خواهر زیبا و ثروتمندم را
فرستادم تا با عشقش تو را از لجنزار خارج کند
سپس آنتیمو سرش را پایین انداخت تا شرمندگیه چارلی را نبیند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:4  توسط ئاگرین | 

دختر جوانی از مکزیک برای انجام یه مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.پس از دو ماه از نامزد مکزیکی ا ش نامه ای رسید به این مضمون:

لورای عزیز متأسفانه دیگه نمی تونم به این رابطه از راه دور ادامه بدم و باید بگم که تو این مدت ده بار به تو خیانت کردم!!!و میدونم که نه تو و نه من شایسته ی این وضع نیستیم .منو ببخش و عکسی که به تو داده بودم رو برام پس بفرست..
                                       با عشق :  رابرت
 
دختر جوان رنجیده خاط از رفتار مرد، از همه ی همکاراش و دوستاش می خواد که عکسی از نامزد، برادر، پسر دایی، پسر عمو و..... خودشونو بهش قرض بدن و همه ی اون عکسارو که یه عالمه بودن رو با عکس نامزد بی وفاش تو یه پاکت گذاشت و همراه به یادداشتی برایش پست میکند به این مضمون:
رابرت عزیز منو ببخش،اما هرچی فکر کردم قیافه ی تورو به باد نیاوردم، لطفآعکس خودتو از بین عکسای توی پاکت جدا کن و بقیه رو بهم بهم برگردون ……….
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:21  توسط ئاگرین | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:59  توسط ئاگرین | 
زير باران بيا قدم بزنيم
حرف نشنيده اي به هم بزنيم                    
نو بگوييم و نو بينديشيم
عادت كهنه را به هم بزنيم
و زباران كمي بياموزيم
كه بباريم و حرف كم بزنيم
كم بباريم اگر، ولي همه جا
عالمي را به چهره نم بزنيم
چتر را تا كنيم و خيس شويم
لحظه اي پشت پا به غم بزنيم
سخن از عشق خود بخود زيباست
سخن عاشقانه اي به هم بزنيم
قلم زندگي به دست دل است
زندگي را بيا رقم بزنيم
«سالكم» قطره ها در انتظار تواند
زير باران بيا قدم بزنيم
(مجتبي كاشاني)
                                                
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:49  توسط ئاگرین | 

سينه بي عشق مباد

 
مهرورزان زمان هاي کهن، هرگز از خويش نگفتند سخن
که در آنجا که" تو" يي
بر نيايد دگر آواز از "من"!
ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد
هر چه ميل دل دوست،
بپذيريم به جان،
هر چه جز ميل دل او ،
بسپاريم به باد!
 
آه !
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.
در زماني که چو کبک ،
خنده مي زد " شيرين" ،
تيشه مي زد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد .
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين ،
بي نهايت زيباست :
آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي .
تب و تابي بودت هر نفسي .
به وصالي برسي يا نرسي! 
سينه بي عشق مباد!! 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:23  توسط ئاگرین | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 14:23  توسط ئاگرین | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 14:22  توسط ئاگرین | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 14:21  توسط ئاگرین | 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 21:29  توسط ئاگرین | 

 

سرنوشتي كه ما فكر ميكنيم با هامون بد راه مي ياد يا بدبخت و بد شانسيم و يا هرچي كه اسمشو مي ذاريم . تا حالا اصلا شده فكر كنيد مگه سرنوشت چيه به جز اون چيزي كه ما با برخوردامون ، راه رفتنامون ، نگا هامون ، حرف زدنامون ، گريه ها و خنده ها با شكستنامون يا شايد هم به اندازه عشقي كه به زندگي داريم ، سرنوشت رو ما با همين ها مي سازيم.

عشق ،منظورم عشق دخترو پسرنيست ، عشق هاي الكي الان نيست هرچند اين ها عشق نيستند حتي نميشه الكي اسم عشق رو روشون گذاشت اينا هوسند ، هوس هاي ولگردي كه هر روز يكي و يه جايي پناهشون ميده هرروز شونه اي تكيه گاهشونه يا به يكي پناه مي يارن كه از خودشون بدترن .

مشكل ما همينه ، مشكل ما و اطرافيان ما ، آدم هايي كه با ما زندگي مي كنن اونا فكر مي كنن عشق يعني دختر و پسر يعني عهد مسخره اي كه هر چند هم نيست و شكستن بعضي چيزا بين اونا .

نه! عشق يا هرچي كه اسمش رو مي ذاريم اين نيست من الكي نمي گم اينو همه ما مي دونيم ولي نميدونم چرا قبولش نداريم و شديم بازيچه دستش كه هر جور مي خواد با هامون برخورد كنه، عشق اون چيزيه كه ته قلبت تا ته عمرت زنده باشه .عشق يعني اين.

عشق يعني همين لحظه يعني همين كوله اي كه داريم ،همين كفش هايي كه پامونه ،همين بند كفشهايي كه مي بنديمشون به هم و مي ريم و هر وقت كه خسته شديم بازشون مي كنيم ، عشق يعني همين سرپناهي كه داريم ، همين غم ها ،شادي ها ، گريه ها ، خنده ها ،همين آدم هايي كه اطرافمونن و بعضي وقت ها بي دليل با هامون بدن و بعضي وقت ها بي دليل تر با هامون خوشن ، همه اين ها جزيي از زندگي هستن و ما عاشق همه اينا هستيم شايد ما ندونيم ولي عاشق زندگيمون هستيم .

اصلا تا حالا فكر كرديد چرا بعضي از ماها تو زندگي شكست مي خوريم و دست به كارهاي بيخود و بي منطق مي زنيم شايد واسه اينه كه اطرافيانمون فقط به خوشون اهميت مي دن يا كوتاه فكرن يا هيچي از اين چند سال زندگي كردنشون به دست نياوردن اينا كه اين راه رو در پيش گرفتن و هيچ كاريشم نميشه كرد حتي خيلي از ما ها واسه تغيير دادن همه اين ها تلاش كرديم خيلي هم زياد ما فقط يه راه واسمون مي مونه اونم اينكه تغيير رو قبول كنيم همين .

فقط كافيه يه كم فكر كنيم و تصميم بگيريم با يه كم صبر .

اين همه آدمايي كه كنارمونن وباهامون زندگي مي كنن شبيه ماهستند يه چيزي از جنس ما از جنس من و تو هزاران نفر از ماها ازمن وتو.

سعي كنيم حتي عاشق كوچكترين و دورترين چيزهاي زندگيمون هم باشيم همين چيزايي كه هر روز بدون توجه از كنارشون رد ميشيم مثلا همين چيز يا كسي كه كنارمونه ، خوشگل يا بدگل ،بامزه يا بي مزه ،بد ذات با خوش ذات مهم نباشه ،اين برامون مهم باشه كه حتي عاشق اين هم باشيم ايني كه دورترين يا نزديك ترين چيز به من وتو سعي كنيم با بقيه فرق داشته باشيم وگرنه ما هم ميشيم يكي عين اونا ، ولي هيچ وقت يادمون نره كه مبارزه نكنيم كه آخرش باختن ميشه مبارزه تو دنيايي كه آدم هاش فقط خوشون براشون مهمن و بي معرفتن پاياني جز شكستن نداره.

اگه ما يه كم تغييرات رو كنارمون احساس كنيم ودركشون كنيم و قبولشون داشته باشيم شايد اونموقع است كه ميتونيم و ميدونيم معني زندگيمون رو پيدا كنيم ، واین بهترین مبارزه ی زندگیمونه.

ولي فقط كافيه درست ببينيم و درست فكر كنيم تا بتونيم درست زندگي كنيم .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 20:20  توسط ئاگرین | 

دیگه هیچ وقت تو زندگی به هیچ کس کمک نمی کنم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 11:5  توسط ئاگرین | 


گفتم : كه چيست فرق ميان شراب و آب
كاين يك كند خنك دل و آن يك كند كباب
گفتا : كه آب خنده ي عشق است درسرشك
ليكن شراب نقش سرشك است در
سراب

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 13:37  توسط ئاگرین | 

ببار اي نم نم باران زمين خشك را تر كن
سرود زندگي سر كن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، اي دختر نازم بروي سينه ي بازم
كه همچون سينه ي سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه
نشسته برف بر مويم شكسته صفحه ي رويم
خدايا ! با چه كس گويم كه سر تا پاي اين دنيا
همه ش ننگه ... همه ش رنگه

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 13:35  توسط ئاگرین | 
الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
ز بسكه با لب مخنت ،‌زمين فقر بوسيدم
كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم
چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 13:33  توسط ئاگرین | 

در سكوت بارها با تو رقصيده ام

تو نمي داني

سالها در دلم زندگي

حرف

نقاشي

حتي سرت را

و من هرگز ندانستم

كه تو

عشقي

خيالي

و شايد سايه ام

يلدا

حتي خواب از خودكارم مي برد

ابريست بر چشمم

به آن نشاني كه كتابت خيس شد

نمي دانند   نمي داني

كه پاييزم به انتظارت سفيد شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 18:49  توسط ئاگرین | 

يك پنجره براي ديدن

يك پنجره براي شنيدن

يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهي

در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد

و باز مي شود بسوي وسعت اين مهرباني

                                           مكرر آبي رنگ

يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را

از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريم

سرشار مي كند.

و مي شود از آنجا

خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان كرد .

يك پنجره براي من كافي است ...

يك پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سكوت

اكنون نهال گردو

آنقدر قد كشيده كه ديوار را براي برگ هاي جوانش

معني مي كند

از اينه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آيا زمين كه زير پاي تو مي لرزد

تنها تر از تو نيست؟

                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 18:42  توسط ئاگرین | 

هنوزم عاشق ترینم

خیلی سخته زنده باشی و زندگی کنی ولی درونت مرده باشه ، هدفی نداشته باشی .

خیلی سخته ادعا کنن دوست دارن ولی درکت نکنن.

خیلی سخته ، خیلی بخندی ، الکی زندگی کنی ، صدای هق هق خنده هات تموم دنیا رو پر کنه ولی درونت با هق هق گریه هات بسوزه .

خیلی سخته به یکی تکیه کنی بعد بفهمی که خیلی سسته.

نگو سخت نیست سخته

سخته وقتی به یکی اعتماد کنی ولی بفهمی داره دروغ می گه .

سخته یکی رو دوست داشته باشی که بهت بگه دوست داره بعدش بفهمی همه ی اینا دروغه .

سخته برای یکی زنده باشی و زندگی کنی ولی تو درون اون مرده باشی .

سخته بهت بگن دوست دارن بعدش تو سخت ترین شرایط تنهات بذارن .

سخته تو شرایطی که به یه نفر واقعا احتیاج داری بره و تنهات بذاره.

سخته بغض کنی و نتونی گریه کنی ، یه جا نتونی پیدا کنی بزنی زیر گریه ، نتونی به یکی تکیه کنی .

خیلی سخته ، خیلی

خیلی سخته همه دور و برت باشن ولی تنها باشی .

سخته با همه باشی و با هات نباشن .

خیلی سخته از چیزی سیر شده باشی ولی مجبور باشی ادامه بدی اونم کنار یه عده که .... .

کاش این همه آدم فقط برای یه لحظه به وجودشون فکر می کردن که چی می خوان ؟

 

           ما باید تا رستگاری ِ تمام ِ پروانگان ِ پیله نشی

                                                             بی قراری ِ این دل ِ درمان ندیده را تحمل کنیم .

 

                                            

 

                                          

قابل توجه قشنگ ترین اشتباه زندگی ام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:21  توسط ئاگرین | 
                                                        

                                                          

                                             

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 12:35  توسط ئاگرین | 

بیا تا برایت بگویم
چه می کشد آنکه غریب است در ازدحام آشنا
.........
در ازدحام بي کسي
                                                      
فرياد زنم خدايا

جانم بر لب آمد

از اينهمه ملامت

اما................................
سکوت من دوباره

در ازدحام بي کسي

باشد حديث ديگري.

                                                                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 13:18  توسط ئاگرین | 

ماه بالاي سر آبادي است،

.اهل آبادي در خواب

روي اين مهتابي، خشت غربت را مي بويم.

باغ همسايه چراغش روشن.

من چراغم خاموش.

ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب كوزه آب.

***

غوك ها مي خوانند.

مرغ حق هم گاهي.

كوه نزديك من است : پشت افراها، سنجدها.

و بيابان پيداست.

سنگ ها پيدا نيست ، گلچه ها پيدا نيست.

سايه هايي از دور، مثل تنهايي آب، مثل آواز خدا پيداست.

***

نيمه شب بايد باشد.

دب اكبر آن است : دو وجب بالا تر از بام.

آسمان آبي نيست ، روز آبي بود.

ياد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.

ياد من باشد فردان لب سلخ. طرحي ازبزها بردارم.

طرحي از جاروها ، سايه هاشان درآب ،

ياد من باشد، هرچه پروانه كه مي افتد در آب،

زود از آب درآرم.

ياد من باشد كاري نكنم . كه به قانون زمين برخورد.

ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم.

ياد من باشد تنها هستم.

***

ماه بالاي سَر تنهايي است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 13:17  توسط ئاگرین | 
                پای سگ بوسید مجنون خلق گفتند این چه بود گفت گاه گاهی کوی لیلی رفته بود.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 21:20  توسط ئاگرین | 

گله دارم خدایا ، من ز آنها

که بر من تهمت و بهتان ببستند

چنان بازی گرفتند آبرویم

که هرچه حرمتم بود آن شکستند

حریم عشق پاکم را چه کردند

که جان و دل زهر شادی گسستند

تن پاک مرا به گل نشاندند

امید دارم ببینم خیلی خستند

گمان کردند چون تهمت ببندند

قوای همتم بی پا و دستند

گناهان مرا شستند آنها

اگر چه محض می دانم که پستند

صبوری می کنم با یاری حق

که حق و یاورانش با من هستند .

فقط می خوام به اونی که می دونه این متن تا حدی می تونه یه کم از زندگیه اونرو بیان کنه بگم کسی یا بهتره بگم کسایی که زندگیشو به پای اونا ریخته و داره تباه می کنه ، اصلا ارزش این همه محبت و عمر تلف کردن رو نداره و من بهش اطمینان میدم که هرچی اتفاق افتاد واقعا خدا دوسش داشت اینو من نمیگم همه میگن .و بهتون قول میدم که از این به بعد زندگیه خوب و آرومی می تونید داشته باشید، هرچند که فعلا جای اون لطمه ها و شکستنا پاک نمیشن و از بین نمیرن و زمان می خواد که بخوان کم کم ، کمرنگ شن ، پس سعس کنید کم کم فراموش کنید ، حتی اونی که این همه از عمر و از ثروت و از همه مهم تر آبرو و غرور به پاش ریختید نمی تونه یه ذره از اونارو بهتون پس بده چون هنوز درک اون چیز رو نداره پس بدونید که آدمایی مثل اون نه تنها واسه شما بلکه واسه همه بی ارزشند . پس بهتره بیشتر از این خودتون رو فراموش نکنید به خودتون و زندگیتون برسید به بقیم فکر کنید اونایی که دوستون دارن ، تا حالا رو به پای اونی که دوسش داشتید گذاشتید هیچی ندیدید الا خفت ،الا شکستن و نابود شدن ، پس از این به بعد رو واسه اونایی بذارید که دوستون دارن اونا هم حقی دارن شما فقط متعلق به خودتون نیستید به بقیه هم تعلق دارید پس از این به بعد رو زندگی کنید نه گدایی ، اونم از کسایی که ارزش انسان بودن رو نمی فهمن ، امیدوارم تا حدی تونسته باشم یه چیزایی رو بهتون گفته باشم ، فکر کنم اونقد تجربه دارید که اینارو تا حالا فهمیده باشید ،امیدوارم موفقیتتون رو ببینم.

                                                

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 21:16  توسط ئاگرین | 

اکنون تجربه میکنم دوباره سالمرگ زندگی ام را و تو بیا نگاه کن که چه زشت ، به لحظه های بی تو بودن می خندد شب قبل از مرگ است هوا ابری و آسمان بارانی امشب واژه ها چه سخت به ذهن آبی ام تلمبار می شوند شاید گلایه خواهند کرد از نبود و نیامدنت .... 

تو بگو کدام شب را بی فکر من روز می کنی کدام جادو لحظه هایت را پر کرده که حتی ، حتی نگاهی به تنهایی ام نمی کنی ؟ روز مرگ من باز فرا می رسد من اینجام ؛ اینجا ، گور من اینجاست ، مرا پیدا کن ....

                         هرکه خواهی باش اما باش و برای روح مرده ام ، مرهم باش .

                                                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 21:15  توسط ئاگرین | 

اگه می خوای زنده باشی و نفس بکشی ، اگه می خوای باشی و زندگی کنی ، اگه می خوای با احساساتت بازی نکنن و به مسخرت نگیرن ، اگه می خوای آدم باشی و زندگی کنی و اگه می خوای باشی و نفس بکشی و زندگی کنی و تحقیرت نکنن هیچ وقت عاشق نشو، می دونی چرا شاید تا اونحد درک نکردی که وقتی عاشق میشی یعنی له میشی یعنی تحقیرت می کنن و مهم نیست یعنی عشقای الان شده بچه بازی و تحقیر کردن یه عده که واقعا عاشقن و یه عده که فقط بلدن بخندن، این دو ... با هم طرف شدن و دارن یه راهی رو میرن که هیچ کدوم آخر راهشون رو نمی دونن چیه ، یه عده که مثل تو کتابا عاشق میشن و مثل قدیم شیدا میشن و یه عده که این کتاب هارو می خونن و بعده یه مدت بدون اینکه زندگی طرف رو درک کرده باشن یه افسوس می خورن و تموم ، همه چی به این سادگی واسه یه عده تموم میشه و یه عده یه عمر میشن ............، اگه می دونی هنوز معنی اینارو نمی دونی نخون ، نخون چون هیچی نمی دونی و فقط به هیچ می رسی      هیچ.             

                                               

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 0:17  توسط ئاگرین | 

دو قفس

در باغ پدرم دو قفس هست . در یکی شیری ست ، که بردگان پدرم از صحرای نینوا آورده اند ؛ در دیگری گنجشکی ست بی آواز .

هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید " بامدادت خوش ، ای برادر زندانی ."

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 21:44  توسط ئاگرین | 

دیر بود

برای رسيدن به تو

پا پيش گذاشتم

خودم را قسمت کردم

تو را سهم تمام روياهايم کردم

انصاف نبود

تو که ميدانستی با چه اشتياقی

خودم را قسمت می کنم

پس چرا

زودتر از تکه شدنم

جوابم نکردی

برای خداحافظی……خيلی دير بود……خيلی دير

  

                                         

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 21:42  توسط ئاگرین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من ئاگرین19 ساله از سنندج هستم امیدوارم بتونم مطالب جالبی در اختیارتون قراربدم

با ارزوی موفقیت همه ی شما

نوشته های پیشین
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم اسفند 1386
هفته دوم دی 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته سوم تیر 1385
پیوندها
به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش دیدن ندارد
دير زماني است كه بيداريم فراموش شده...كاش به جز كابوس چيز ديگري هم مي ديدم...
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
مرگ
یادت نره دوست دارم
تنهاترین تنها
یه دنیا پر از هیچی
روزگار غریبیست
شب عاشقی
زیباترین عکس های اینترنتی
فصل سرد
دنیای من پر از عکس و حرف نگفته
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ئاگرین

 
> msg = "کاش از این عشق نمی ترسیدیم"; msg = "..." + msg;pos = 0; function scrollMSG() { document.title = msg.substring(pos, msg.length) + msg.substring(0, pos); pos++; if (pos > msg.length) pos = 0 window.setTimeout("scrollMSG()",200); } scrollMSG(); > > >
Time spent here:
> > بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران >          example: >                >

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

> بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

>